مستیم و عنان دل خودکام نگیریم

تا جام بود، عبرت از ایام نگیریم

بی مِی به گلستان جهان عزت ما چیست

چون لاله گیاهیم اگر جام نگیریم

هر لحظه ز ساقی طلب باده ضرور است

بی قدر بود هرچه به ابرام نگیریم

زینسان که جهان را خبری از غم ما نیست

ما هم خبری از غم ایام نگیریم ...

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

ما را که به تزویر و حیل نیست سر و کار

آن صید حلال است که در دام نگیریم ...

ما هیچ نداریم جز از ساقی و مطرب

منت نکشیم از کس و انعام نگیریم

دلبسته سازیم و اسیر مِی نابیم

گه موج شرابیم و گهی تار ربابیم

( کلیم کاشانی )


برچسب‌ها: اشعار
♥ شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴ ساعت 10:12 توسط باران

من کیستم، آن مست که ترکیب وجودم

از خاک در میکده و آب خمارست

( کلیم کاشانی )


برچسب‌ها: اشعار
♥ شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴ ساعت 0:44 توسط باران