می آید روزی که در تراس خانه ات،

روی صندلی دسته دار نشسته ای و بازی کودکان را تماشا می کنی

آن روز دیگر نه باران خاطره ای از من برایت تازه می کند

و نه غروب آفتاب، سنگی بر دریاچه آرام دلت می اندازد

سال هاست که تو مرا پاک از یاد برده ای …

کنار روزمرگی هایت،

یک فنجان چای برای خودت می ریزی و با دستانی که دیگر چروک شده اند

لرزان لرزان فنجان چایت را به لبانت نزدیک می کنی

اما یکباره یکی از کودکان نام مرا فریاد می زند …

شباهت اسمی بود!

تو آرام فنجانت را کمی پایین می آوری،

لبخند کوچکی می زنی و دوباره چایت را می نوشی …

من به همان لبخند، زنده ام

( روزبه معین )


برچسب‌ها: اشعار
♥ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴ ساعت 8:57 توسط باران