با غروب، این دلِ گرفته مرا

می رساند به دامن دریا

می روم گوش می دهم به سکوت

چه شگفت است این همیشه صدا

لحظه هایی که در فلق گم شدم

با شفق باز می شود پیدا

چه غروری چه سرشکن سنگی

موجکوب است یا خیال شما ...

می شد اینجا نباشم اینک آه

بی تو موجم نمی برد زینجا

راستی گر شبی نباشم من

چه غریب است ساحل تنها

من و این مرغهای سرگردان

پرسه ها می زنیم تا فردا

تازه شعری سروده ام از تو

غزلی چون خود شما زیبا

تو که گوشَت بر این دقایق نیست

باز هم ذوقِ گوش ماهی ها


(محمد علی بهمنی)


برچسب‌ها: اشعار
♥ جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴ ساعت 17:35 توسط باران