نم‌نم باران
نرم ُ آهنگین روی بَطن کوچه می‌نشست
کوچه‌ای خیس
که ردِ پای آدمیان خسته را
در گِل و لای خویش
نقش و نگاری نو میزد .

از پنجره
صدای چک‌چک ناودان
با زمزمه‌ی هوای مه آلود
در هم می‌آمیزد؛
و دیوار
سال‌هاست
آهنگ چک چکه ها را از بر کرده است.

ابرهای سیاه
بر فراز شهر
چون اندوهی دیرینه
به آسمان آویخته‌اند .
و ریزش گُل‌های کاغذی
بر سنگفرش خیس مغازه ها
در سو سوی نور چراغ آویخته ...بر دُکان ها
خاطره‌ای از رؤیاهای ناتمام کودکی
را ورق می‌زند.

در انتهای کوچه،
کسی با چتری خسته ِ
به جستنِ روشنایی می‌رود ...
گویی شراره‌ای کوچک از آتش عشق
میان این همه همهمه
هنوز خاموش نشده است.

کنار فنجان چای،
نوای دانه دانه های باران آویخته بر شیشه
آوای باد ....
و صدای قلبی
که از عشق لبریز است،
در هم می‌پیچند.

و شوق،
در شکوه قطره‌ها جوانه می‌زند.
و اندوه شیرینی
آویز خاطره‌ها می‌شود .
و تبسمی آرام
بر لب از تداعی خاطره ها
نقش بسته بر نگاه خیره ی من
چون نخستین پرتو صبح
از پشت اندوه دل سر برمی‌آورد.

و من
در شعر بارانی خویش
دست‌هایم را
به هوای بیرون از اتاق معطر میکنم .
شاید نبض جهان
با هر قطره
دوباره از عشق آغاز شود.

(مرجان امیری)


برچسب‌ها: اشعار
♥ شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ ساعت 17:53 توسط باران