امشب به مِی نابت، تا گاهِ سحر مستم
ساقی قدَحم پر کن، سجّاده یِ خود بستم
رفتم رَهِ صد ساله، در یک شبِ مستانه
بتهایِ عبادت را، در بُتکده بشکستم
.
(حبیب رضایی رازلیقی)
برچسبها: اشعار
چَشمان خُمارت بُرد، دل از منِ دیوانـه
بر گِرد تو میگردم، ای شمع چو پروانه
ساقی برسان باده، این جام تهی گشته
مستم ز شرابِ تو، با بادهٔ مستانـه
سوزانده تن و جانم، بنگر شرر عشقت
آتش زده برجانم، هم سوخته کاشانه
من اهل خراباتم، مکتب نَروَم هرگز
آموختم از پیری، این حکمت رِندانه
در رونق بازارت، گُم گشته مَتاعِ من
وا مانده تهیدستم، گم کرده رَه خانه
آن خنجرِ ابرویت، این سینهٔ چاکِ من
دادم بَرِ میخانه، جان بر رخِ جانانــه
شد حلقه دارِ من، گیسویِ کمندِ تـو
اسرارِ نهانِ من، نقلِ می و میخانه
صد فتنه بپا کرده، چشمانِ خمارِ تــو
در میکده غوغا شد، بر نرگسِ فتـّانه
ما را نبَوَد مأمن، میخانه شده منزل
نوشیم شرابِ سرخ، پیمانه و پیمانه
راز دل عاشق را، بنگار(حبیب)امشب
این قصهٔ طولانی، امشب شده افسانه
.
(حبیب رضایی رازلیقی)
